تبليغاتX
بانک اطلاعات پزشکی ایران

دیروز(بیست وپنجم آذر ماه هزار وسیصدو هشتاد وهفت )روزنامه ی همشهری این کاریکاتور رو چاپ کرده بودامروز براتون آماده کردم فکر میکنم که دیگه به توضیح نیاز نداره

نوشته شده توسط حامد در ساعت 11:3 بعد از ظهر | لینک  | 

 مارک از مدرسه به طرف خانه می رفت که پسری نظرش را جلب کرد. او جلوی مارک را ه ‏می رفت و هر قدم که برمی داشت وسایلی چون کتاب، خوب پس بال، دستکش و لباس هایش رابر کف خیابان می ریخت. مارک که این وضعیت را دید، خم شد و در جمع کردن وسایل به او کمک کرد. بعد از جمع کردن وسایل، مارک که با آن پسر هم مسیر بود شروع به حرف زدن در مورد درس و مدرسه کرد.

‏در طول مسیر مارک فهمید که اسم او بیل است و به بازی های رایانه ای، بیس بال و تاریخ علاقه مند است. جالب این که آن ها درست هم سن هم بودند، یعنی 14 ‏سال داشتند. مارک متوجه شد که .بیل مشکلات زیادی از نظر درسی و خانوادگی دارد. در حالی که با هم حرف می زدندبه خانه بیل رسیدند مارک متوجه شد که بیل برای رفن به خانه تردید دارد. برای همین خواهش کردتا مدت کوتاهی به خانه ی آن ها برود و با هم سابقه بیس بال تماشا کنند. بعدار ظهر به آن ها خیلی خوش گذشت. آن ها درباره همه چر با هم حرف ردند و از کنار هم بودن لذت بردند.

‏ار آن روز به بعد، گاهی اوقات مارک وبیل

. همدیکر را در را ه ‏مدرسه می دیدند و چندین بار هم با هم ناهار خوردند. قرار بود هر دو در یک زمان دیپلم بگیرند. سه رور قبل ار جشن فارغ التحصیلی، بیل به مارک گفت که می خواهد با او صحبت کند. آن ها در یک رستوران قرار گذا شتند و بیل به خاطرات چند سال پیش او گفت: روزی که من و تو برای اولین بار همدیکر را دیدیم به خاطر می آوری هیچ وقت از خودت پرسیدی چرا من آن همه وسیله با خودم حمل می کردممن آنروز وسایل مورد علاقه وبرخی از لباسهایم را برداشتم چون قصد نداشتم دوباره به خانه بر گردم اروز مقدار زیادی قرص اعصاب همراه خودم برداشتم تا خود کشی کنم چون احساس کردم در خانه ومدرسه کسی مرا دوست ندارد وهمه به چشم مزاحم به من نگاه می کنند جز دعوا کردن وغر زدن هیچ کاری از من بر نمی آمدو احساس افسردگی وبیهودگی شدیدی می کردم وقتی تورا دیدممجبور شدم با تو تا خانه همراه شومودر طول مسیر باهم حرف زدیم خندیدیم و از علاقه های مان صحبت کر دیم، فهمیدم اگر من خود کشی می کردم هرگز این لحظات شاد را نمی گذر اندم و هرگز نمی تو انستم یک دوست، به خوبی تو پیدا کنم که تا به امروز همیشه در کنار من باشد. من همیشه ان لحظه ای که تو کتاب ها و لباس هایم را از روی زمین جمع کردی و آن را با لبخند و نگاه گرم به من دادی، به خاطر می آورم و از خود. به خاطر تصمیمی. که گرفته بودم شرمنده می شوم. تو با جمع کردن کتاب ها و لوازمم کاری بسیار بزرگ انجام دادی. این کارت فقط یک کمک عادی نبرد، به من زندگی دوباره دادتو با این کارت

جان مرا نجات دادی و از خیال بافی دور کردی از آنروز به بعدبه این باور رسیدم که یک نگاه یک لبخند ویک اتفاق ساده می تواد زندگی یک انسا ن را زیرورو کند ومسیر آن را به کلی تغییر دهد

مترجم لادن نصیری

منبع :مجله ی موفقیت شماره ی147 نیمه ی اول مرداد 1387

نوشته شده توسط حامد در ساعت 9:49 بعد از ظهر | لینک  | 

دختر بچه نحیف سودانی سعی می کند خود را به یکی از مراکز توزیع غذا برساند در حالی که لاشخوری منتظر مرگ اوست

این همان عکسی که دنیا را تکان داد: دختر بچه نحیف سودانی سعی می کند خود را به یکی از مراکز توزیع غذا برساند در حالی که لاشخوری منتظر مرگ اوست . ماجرا مربوط به سال  ۱۹۹۳ است . عکاس : کوین کارتر یک سال پس از گرفتن این عکس و دریافت جایزه پولیتز ۱۹۹۴ خودکشی کرد ! و در نامه ای نوشت : من واقعا متاسفم . درد و رنج آن قدر بر لذایذ غلبه کرده که انگار لذتی وجود ندارد 

منبع :http://www.javanblogfa.40sotoon.net

 

نوشته شده توسط حامد در ساعت 3:16 قبل از ظهر | لینک  |